•٠·˙ دلنــوشـتـه هـای عـاشـقــانـه •٠·

کاش آسمان میدانست باران خنجری بر سینه ی یک عاشق میکوبد و هیچوقت نمیبارید...

چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ 11:8

می‌دانی دلبر؟

حکایت من و تو،

حکایت شب و کولی و آتش بود!

شب که آغوش گشود، حکایت آغاز شد!

تو به زیباییِ تمام شعله می‌کشیدی

و گیسو می‌افشاندی،

و من واله و مجنون

دائما دور تو می‌گشتم،

دور تو می‌رقصیدم اما...

اما چقدر کوتاه!

چقدر شقایق‌گونه!

سپیده که سر زد، تو فرونشستی.

من هم نشستم.

سپیده که سر زد،

از آن رقص شبانه دیگر هیچ نماند

جز خاکستری سرد و یک کولی خسته.

و من رفتم.

مثل تمام کولی‌های دنیا که باید بروند!

رفتم چون رفتن، سرنوشت من بود.

رفتم اما قصهٔ تو پایان نگرفت.

آتشت در من ماند،

آتشت در دل ماند،

و سخت می‌سوزاند،

می‌سوزاند،

می‌سوزاند...
.

 نویسنده : زهرا حبیبی

☜✔✎Hogo✎✔☛
بیوگرافی
سلام ای رهــگذر
         با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حـــروف
         و واژه هایــم بنــگر
و آرام آرام مرا همراه با
         این صفحه ورق بزن...
و بـــــــــــعـد
         به رسم روزگار
مراو عمق نو شته هایم را
        به دست فراموشی بسپار
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
روزگارم را
     ســـیــآه  کرده اند و
میگویند شــــب است
     آتشی بر دلم انداخته اند و
میگویند تب است...
دوستان
کدهای وبلاگ